به همین صورت عقل گرچه توانایی درک و دریافت را دارد، اما در غیر موجودگی نور، عقل کودن می باشد، و برای درک و دریافت اشیاء ظاهری نیاز به نور ظاهر است، در حالی که برای درک و دریافت الطاف معنوی نیاز به نور معنوی می باشد.
سفر عقل به دیار عشق
73 پست
بدون نور نه این چشم بیناست
نه عقل و رنگ و بوی فکر داناست
نه بینا بیند و نه عقل داند
بدون نور بینا کور خوانَد
نه عقل و رنگ و بوی فکر داناست
نه بینا بیند و نه عقل داند
بدون نور بینا کور خوانَد
خداوند متعال دیدن را صفت چشم قرار داده است، در صورتی که چشم ما توانایی دیدن رنگها و شکلهای مختلف را دارد، اما در غیر موجودگی نور چشم از توانایی خود نمی تواند استفاده ای ببرد، یعنی این که بدون نور، چشم با وجود داشتن توانایی دیدن، از توانایی خود محروم می ماند. پس دیده چشم با وجود بینا بودن، در غیر موجودگی نور کور می باشد.
به همین دلیل است که بیان اهل معنی را می توان به معنای مختلفی دریافت نمود، اما بیان اهل ظاهر تنها یک مفهوم را ظاهر می سازد. پس خطاب نور به آن است که خود ظاهر باشد و غیر خود را نیز ظاهر گرداند.
درست مانند همین اگر بدون نور معنوی در معنای اشیاء کلام گفته شود، آن جز اختلافات به چیز دیگری دامن نمی زند، اما اگر با دریافت نور معنوی، معنا در کلام و عبارت بیان گردد، به نگاه اهل معنی مفهوم آن دریافت و فهم می گردد، اما به نگاه اهل ظاهر نوعی اختلاف پنداشته می شود، و همانطور که قبلاً بیان کردیم نقص این موضوع در بیان اهل معنی نمی باشد، بلکه در نگاه اهل ظاهر می باشد
بدون نور به هیچ مفهومی نمیتوان پی برد، اگر در دنیای ظاهری نور در کُل محو گردد، مفاهیم اشیاء دیگر صفات خود را از دست می دهند، گرچه در حقیقت به اصل خود باقی می مانند، اما بدون نور، معرفت ما از دریافت حقیقت اشیاء از بین می رود.
اما اهل ظاهر از همین گفته ها به عنوان اثبات اختلاف استفاده می کنند، چون اهل ظاهر کاری جز اختلاف اندازی و مرز کشی (یعنی جدا سازی) در میان خلق ندارند.
اما آنچه در اهل معنی اختلاف پنداشته می شود، نحوه بیان است، و نه حقیقت آن، مثلاً، اگر کسی گوید که «صورت یار چو ماه شب چهارده می ماند»، اما دیگری گوید که «صورت یار ساحل دریایی است بی پایان»، در حقیقتِ معنی آن هیچ اختلافی بین این دو گفته وجود ندارد.
این مثال اهل معنی است که با نور معنوی به نظاره مشغول گردیده اند، و هر یکی به گونه یی عاشق دیدار گشته اند، و سخن از یار گفته اند.
مثال اهل ظاهر و یا اهل عبارت چنین است، که به علتِ فهم بدون نور آنچه در تاریکی حس کرده اند، آن را حقیقت پنداشته اند. مولانا جلال الدین (قدس سره) می گوید اگر هر یک از آن مردم شمعی به دست می داشتند، اختلافات اختتام می یافت، چون هر یک از آنان حقیقت شکل ظاهری فیل را می دیدند، و به جای اختلاف به اتفاق می پیوستند.
در همین مفهوم است، قصۀ آن فیلی که در اتاقِ تاریکی آورده اند و مردم به دیدنش می روند، که مولانا جلال الدین (قدس سره) در مثنوی آن را بیان می کند، مولانا به نور و حقیقت آن اشاره دارد. به علت نداشتن نور هر یکی به جزوی از آن قیاس کرده و آن را حقیقت پنداشته اند. بنابر این هر یک با دیگری به اختلاف افتاده اند.
نور ظاهر است و ظاهر کننده است، و به همین صورت واضح است و واضح کننده است. پس برای دریافت هر مفهومی و حقیقت هر چیزی، ما نیاز به نور داریم، و بدون نور هیچ مفهوم و معنایی آشکار نمی گردد.
نور منوّر است، و تنها اطلاق حقیقی آن بر خداوند متعال می توان کرد، و غیر از خداوند متعال، نور بر هر آنچه که اطلاق گردد مجازی خواهد بود. نور ظاهری با نور معنوی، و نور معنوی با نور باطنی، و نور باطنی با نور حقیقی و غیره، بسیار فرق دارد، اما به مثال نور ظاهری است که درک نور معنوی برایمان امکان پذیر می گردد.
خداوندا! بدون بخشایش تو به ظنّ و گمان، من میمانم و تن میماند و در حقیقت معنا از قلب و روح من هیچ رد و آثار نه.
هرآنچه گفتم به زبان «حال» گفتم، مرا در آن «قیل و قال» نه، و هرآنچه به زبان «قال» گویم مرا در آن «حال» نه. اگر بیش از «حال» به «محال» پرداختم بخشایش خود را بر من زوال نه ...
خداوندا! بدون رحمت تو در عوالم خلقت، بی تردید که هیچ آرامش نه، ما را در روز «شفاعت الکبری» در زیر سایۀ پرچم «رَحْمَهً لِّلْعَالَمِینَ» قرار ده که ما را جز آن دیگر چاره و کام نه ...
خود را بر مقام روح می پنداریم اما در وجودمان ذره ای تابش نه، به آیۀ نور می پردازیم اما فهم و شعور و دانش نه، ستایش تو را می طلبیم اما در وجودمان بخشایش نه، در عالَم اجسام، به دنبال ابهام میجوییم در حالی که در آن آسایش نه ...
نفس را به ظنّ خود پاک می گردانیم اما اطمینان نه، عقل را در پرتو فؤاد می دفنانیم اما لُب الباب نه، از قلب تا خِرَد اراده می گردانیم اما اسرار نه، از عشق سخن می رانیم اما در سوختن آرامش نه ...
از مقامی به مقامی سیر می کنیم اما افزونی نه، از حالی به احوالی می چرخیم اما ابصار نه، از لطف به اندوه می آییم اما احساس نه، از اندوه به لطف باز می گردیم اما انوار نه، از حجابی تا حجاباتی پرده می دریم اما آشکار نه ...
میدانیم که ضعف از آن ماست، و قوّت از آن توست، گاهی به سخن می پردازیم اما ما را کلمات نه، گاهی می نگاشیم اما آثار نه، گاهی از فراموشیه غم می خندیم اما لذت نه، گاهی بی حرکت می رقصیم اما مقصد نه ...