«یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ» را بر ما واقع گردان، «فَمَنْ أَصَابَهُ مِنْ ذَلِکَ النُّورِ اهْتَدَى» را بر روح ما صادر گردان، و «رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ» را بر اخلاق و اعمال ما شایع گردان، که میدانیم «وَهُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ» ...
مقدمه «دعا ۳»
80 پست
خواطر ظلمانی را خطه به خطه از ما ضایع گردان، و لوایح معنوی را برایمان عدم مانع گردان، از حجابی تا به حجابی دیگر ما را قانع گردان، بر مسیر آن انسانی که آن را کامل گردانده ای ما را تابع گردان، هر قدمی که به سوی تو بر می داریم آن را قاطع گردان ...
خداوندا! از انوار جمال الهی بر وجودمان تابش گردان، مفاهیم نور را برایمان همراه با انوار الوهی واضح گردان، از انوار معنوی تا به الطاف قُدسی بر سرایر ما طالع گردان، لمعات را یک بعد دیگری بر ما سانح گردان ...
آن را که خدا بداد، دنیا چه کند؟
او را که خدا نداد، عقبا چه کند؟
باشد که خدا نداده باشد به کسی؟
پس چون و چرا در این معما چه کند؟
او را که خدا نداد، عقبا چه کند؟
باشد که خدا نداده باشد به کسی؟
پس چون و چرا در این معما چه کند؟
آن را که خدا به ضعف، بنیاد نهاد
او را به توانمندی و قدرت چه غرض؟
آن را که خدا حقیر محضر بنمود
او را به تمایلات شاهان چه غرض؟
آن را که خدا به فقر، آیینی بداد
او را به سرور و عشق ثروت، چه غرض؟
چون داد خدا، هر آنچه داده است به آن
او را چه غرض، به داد دنیا چه غرض؟
او را به توانمندی و قدرت چه غرض؟
آن را که خدا حقیر محضر بنمود
او را به تمایلات شاهان چه غرض؟
آن را که خدا به فقر، آیینی بداد
او را به سرور و عشق ثروت، چه غرض؟
چون داد خدا، هر آنچه داده است به آن
او را چه غرض، به داد دنیا چه غرض؟
هر چند سُخَن گویم و وصفی کنم آن را
دانَم که ندانَم صفتِ امرِ ازل را
•••
خاموش بِگَردآ و به خاکِ عدم آ باز
چون شیوه سکوت است، به صحبت نه بی آغاز
دانَم که ندانَم صفتِ امرِ ازل را
•••
خاموش بِگَردآ و به خاکِ عدم آ باز
چون شیوه سکوت است، به صحبت نه بی آغاز
گَر وصف جمالِ سُخَنِ یار بگویند
عُشاق همه جان بدهند و به نه میرند
•••
لُطفی که خُدا در صفِ عُشاق نهاده است
دانم که عظیم است و کبیر است و لطیف است
عُشاق همه جان بدهند و به نه میرند
•••
لُطفی که خُدا در صفِ عُشاق نهاده است
دانم که عظیم است و کبیر است و لطیف است
دانی که چه دانی اگر این یار ندانی؟
جز حسرت و اندوه و ستم راه نخوانی
•••
پس دلبرِ این قصۀ اَسرار بی آموز
شیرین سخنی را به محبت صفت آموز
جز حسرت و اندوه و ستم راه نخوانی
•••
پس دلبرِ این قصۀ اَسرار بی آموز
شیرین سخنی را به محبت صفت آموز
ای صورتِ یارِ مَه جبین ام به فدایَت
جانم با این اموال و زمانم به فدایَت
•••
دانَم که به جُز لُطفِ خُدا یار ندانی
نه یار و نه اسرار و نه این لُطف نخوانی
جانم با این اموال و زمانم به فدایَت
•••
دانَم که به جُز لُطفِ خُدا یار ندانی
نه یار و نه اسرار و نه این لُطف نخوانی
عُشاقِ جهان را سببِ قُربِ خُدا دان
این قربِ خدا را سببِ عشقِ نهان دان
•••
دانم که این عُشاقِ جهان صورتِ یار اند
هم صورتِ یار و بی ریا و خوش بیان اند
این قربِ خدا را سببِ عشقِ نهان دان
•••
دانم که این عُشاقِ جهان صورتِ یار اند
هم صورتِ یار و بی ریا و خوش بیان اند
این گوهر اسرار ببستم به کلامی
هم گوهر و هم پادشه یی را به غلامی
گر چشمۀ اسرار ز قلبی نه فشاند
نه دوست به کار آید و نه گریه و آه یی
هم گوهر و هم پادشه یی را به غلامی
گر چشمۀ اسرار ز قلبی نه فشاند
نه دوست به کار آید و نه گریه و آه یی
این راه غریبان و فقیران غنی است
این راه قناعت و رضا، صبر همین است
در راه و مسیر عشق گر خِرَد ببودی
هم راه روان بگشتی هم شیوه همین است
این راه قناعت و رضا، صبر همین است
در راه و مسیر عشق گر خِرَد ببودی
هم راه روان بگشتی هم شیوه همین است
ای عشق بر این عقل ستم چگونه کردی؟
آن زِ نو رسیده را چرا زِ هم شکستی؟
گر صبر و رضا تو پیشۀ سفر به کردی
هم عقل به تو رسیدی هم شیوه شکستی
آن زِ نو رسیده را چرا زِ هم شکستی؟
گر صبر و رضا تو پیشۀ سفر به کردی
هم عقل به تو رسیدی هم شیوه شکستی
ای عقل چرا در پی اسرار نگشتی؟
از عالم امثال چرا بهری نجُستی؟
در آن جایگه نَفس چنین ساکن گشتی
نه زِین سینه بدانستی نه زآن گوهر هَستی
از عالم امثال چرا بهری نجُستی؟
در آن جایگه نَفس چنین ساکن گشتی
نه زِین سینه بدانستی نه زآن گوهر هَستی
آن عاقلی که این صفتِ عشق روا داند
آن عاشقی که از مقرِ عقل نفرساید
گر عقل مراتب را به تصفیه فرا خواند
هم عشق نه سوزاندش هم عقل بجا ماند
آن عاشقی که از مقرِ عقل نفرساید
گر عقل مراتب را به تصفیه فرا خواند
هم عشق نه سوزاندش هم عقل بجا ماند
نور ظاهر است و ظاهر کننده است، و به همین صورت واضح است و واضح کننده است. پس برای دریافت هر مفهومی و حقیقت هر چیزی، ما نیاز به نور داریم، و بدون نور هیچ مفهومی آشکار نمی گردد، و اختلافات جریان می یابد.
نور ظاهری با نور معنوی، و نور معنوی با نور باطنی، و نور باطنی با نور حقیقی و غیره، بسیار فرق دارد، اما به مثال نور ظاهری است که درک نور معنوی برایمان امکان پذیر می گردد.
بدانید که نور منوّر است، و تنها اطلاق حقیقی آن بر خداوند متعال می توان کرد، و غیر از خداوند متعال، نور بر هر آنچه که اطلاق گردد مجازی خواهد بود.
خداوند متعال به این بندۀ حقیر و ناچیز توفیق بخشد تا بتوانیم معنایی لطیف را در ظرفی ظریف نوشیده و بنوشانیم، که به وسیلۀ آن نه تنها تشنه لبان سیرآب گردند، بلکه آشفته حالان نیز به سکنه و اطمینان باز گردند.
گر وجودِ معنوی با اَشکِ پاکی شُسته یی
پس بدان که بوی معنا را به لُطفی
از لَطَایف بُرده یی
این کَمالِ معنوی بَس نیست جُز الطَافِ او
پَس زِ الطافِ حَقایق زِین مُعَمّا
بَس بِه رَحمَت خورده یی
پس بدان که بوی معنا را به لُطفی
از لَطَایف بُرده یی
این کَمالِ معنوی بَس نیست جُز الطَافِ او
پَس زِ الطافِ حَقایق زِین مُعَمّا
بَس بِه رَحمَت خورده یی